حالمان بدنیست غم کم میخوریم


کم که نه هرروز کم کم میخوریم

 

آب میخواهم سرابم میدهند

عشق میورزم عذابم میدهند

 

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی ای افتاب

 

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم ودارم زدند


 

نویسنده علی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ساعت16:53 |