تبليغاتX
تنهایی بهتراز گدایی عشق

تنهایی بهتراز گدایی عشق

تنهایی بهتراز گدایی محبت

ازطلوع عشق تا غروب سرنوشت

     

   چقدرعجيبه كه تاوقتي گريه نكني كسي نوازشت نميكنه

          

   تا وقتي فرياد نزني كسي نگات نميكنه

               

  وتا وقتي كه نميري كسي قدر تو را نميدونه.............

 

   

        گاهي بايد سكوت كرد

                   

                          فقط ديد و شنيد .....


 

نویسنده علی در شنبه سیزدهم تیر 1388 ساعت19:46 |


نوروزتان پیروز

 

سال۱۳۸۸ بر همه دوستان عزیزم مبارک

 

درودي چو بوي خوش نوبهار

 

 ياران آزاده در هر ديار

 

درودي به سبزه، درودي به خاک 

 

درودي به آتش، به نوروز و نور   

 

درودي به ماهي و تنگ بلور

 

درودي به آيينه و روشني 

 

 به جان هاي پاک و پرستيدني

 

به آزادگان فارق از هست و بود

 

درود و درود و درود و درود

 

****************************************

 

 برای همه دوستان آرزوی

 

 سالی پر از صداقت.. محبت..خوشی..دوستی.

 

وبدون

 

خیانت...دروغ...بی وفایی...و جدایی

 

را دارم....

 

با تشکرعلی

 

 


 

نویسنده علی در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1387 ساعت15:11 |


عاشقی


 

نویسنده علی در دوشنبه پنجم اسفند 1387 ساعت17:11 |


قصه عشق.....

 

قصه عشق

 

در روزگارهای قدیم جزیره ای دور افتاده بود که همه احساسات در آن زندگی می کردند:

 

شادی، غم، دانش عشق و باقی

 

احساسات . روزی به همه آنها اعلام شد که جزیره در حال غرق شدن است. بنابراین هر یک

 

 شروع به تعمیر قایقهایشان کردند.        

 

 اما عشق تصمیم گرفت که تا لحظه آخر در جزیره بماند. زمانیکه دیگر چیزی از جزیره روی

 

 آب نمانده بود عشق تصمیم گرفت

 

 تا برای نجات خود از دیگران کمک بخواهد. در همین زمان او از ثروت با کشتی با شکوهش

در

 

حال گذشتن از آنجا بود کمک خواست.

 

 "ثروت، مرا هم با خود می بری؟"

 

ثروت جواب داد:

 

"نه نمی توانم. مفدار زیادی طلا و نقره در این قایق هست. من هیچ جایی برای تو ندارم."

 

عشق تصمیم گرفت که از غرور که با قایقی زیبا در حال رد شدن از جزیره بود کمک بخواهد.

 

 "غرور لطفاً به من کمک کن."

 

"نمی توانم عشق. تو خیس شده ای و ممکن است قایقم را خراب کنی."

 

پس عشق از غم که در همان نزدیکی بود درخواست کمک کرد.

 

"غم لطفاً مرا با خود ببر."

 

"آه عشق. آنقدر ناراحتم که دلم می خواهد تنها باشم."

 

شادی هم از کنار عشق گذشت اما آنچنان غرق در خوشحالی بود که اصلاً متوجه عشق نشد.

 

ناگهان صدایی شنید:

 

" بیا اینجا عشق. من تو را با خود می برم."

 

صدای یک  بزرگتر بود. عشق آنقدر خوشحال شد که حتی فراموش کرد اسم ناجی خود را

بپرسد. هنگامیکه

 

به خشکی رسیدند

 

 ناجی به راه خود رفت

 

عشق که تازه متوجه شده بود که چقدر به ناجی خود مدیون است از دانش که او هم از عشق

 

بزرگتر بود  پرسید:

 

" چه کسی به من کمک کرد؟"

 

دانش جواب داد: "او زمان بود."

 

"زمان؟ اما چرا به من کمک کرد؟"

 

دانش لبخندی زد و با دانایی جواب داد که:

 

"چون  تنها زمان بزرگی عشق را درک می کند."


 

نویسنده علی در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت10:37 |


چه کسی میخواهد منو تو ما نشویم!

 

با من اكنون چه نشستن‌ها، خاموشي‌ها

 

با تو اكنون چه فراموشي‌هاست

 

چه كسي مي‌خواهد

 

من و تو ما نشويم

 

خانه‌اش ويران باد

 

من اگر ما نشوم، تنهايم

 

تو اگر ما نشوي،

 

خويشتني

 

از كجا كه من و تو

 

 شور يكپارچگي را در شرق

 

باز برپا نكنيم

 

از كجا كه من و تو

 

مشت رسوايان را وانكنيم

 

من اگر برخيزم

 

تو اگر برخيزي

 

همه بر مي‌خيزند

 

من اگر بنشينم

 

تو اگر بنشيني

 

چه كسي برخيزد؟

 

چه كسي با دشمن بستيزد؟

 

چه كسي

 

پنجه در پنجه‌ي هر دشمن دون آويزد


 

نویسنده علی در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت10:24 |


در این بن بست...

 

در این بن بست...

 

دهانت را میبویند


 مبادا که گفته باشی دوستت می دارم.

 

دلت را میبویند

 

مبادا شعله ای در آن نهان باشد

 

روزگار غریبی ست ، نازنین

 

و عشق را کنار تیرک راهبند

 

تازیانه میزنند.

 

عشق را در پستوی خانه نهان باید کرد...

 

***************************

 # من عريانم عريانم عريانم

 

مثل سكوتهاي ميان كلام هاي محبت عريانم

 

و زخم هاي من همه از عشق است

 

از عشق عشق عشق

 

# اين جهان پر از صداي حركت پاهاي مردميست

 

كه همچنان كه ترا مي بوسند

 

در ذهن خود طناب دار ترا مي بافند

 

 # پرنده ای که مرده بود به من پند داد که پرواز را بخاطر بسپارم , پرنده مردنیست

 

# من از نهایت شب حرف میزنم , از نهایت تاریکی, اگر به خانه ی من آمدی                   

 

 برای من ای مهربان چراغ بیاور


 

نویسنده علی در یکشنبه بیستم بهمن 1387 ساعت10:14 |


زیبایی عشق.......

 

زیبایی عشق به تحمله نه خرد شدن و فرو ریختن.

 عشق خیالی ست که اگه به واقعیت برسه دیگه طعم شیرینشو از دست می ده.

 عشق یه کویره که عاشق تشنه با رویای سراب معشوق قدم به جلو میذاره.

عشق راه ناهمواریه که وقتی ازش گذشتی و تمام سختیا رو پشت سر گذاشتی

 می رسی به جایی که اصلا تصور نمی کردی آخرش این باشه

 مثل کسی که از کوهی بالا می ره به امید اینکه ببینه پشت اون کوه چیه؟

 لذتش فقط امید و رویای رسیدن به اون بالاست

وقتی رسید  می بینه  هیچی پشت کوه نبوده و نیست ناامید و خسته می شه


 

نویسنده علی در دوشنبه چهاردهم بهمن 1387 ساعت17:54 |


بی گناه

 

حالمان بدنیست غم کم میخوریم


کم که نه هرروز کم کم میخوریم

 

آب میخواهم سرابم میدهند

عشق میورزم عذابم میدهند

 

خود نمیدانم کجا رفتم به خواب

از چه بیدارم نکردی ای افتاب

 

خنجری بر قلب بیمارم زدند

بی گناهی بودم ودارم زدند


 

نویسنده علی در یکشنبه سیزدهم بهمن 1387 ساعت16:53 |


قیمت هرانسان******

 

چه کسی میگوید که گرانی اینجاس

 

دوره ارزانیست...ت؟!

 

چه شرافت ارزان،

 

تن عریان ارزان،

 

و دروغ از همه چیز ارزانتر ...!

 

آبرو قیمت یک تکه ی نان ...

 

و چه تخفیف بزرگی خورده است، قیمت هر انسان!!

  

 **********************


 

نویسنده علی در شنبه دوازدهم بهمن 1387 ساعت21:51 |


بازم دلم گرفته

 

بازم دلم گرفته

 

چند روزیه که رفتی

 

میگی بخاطرمن

 

ازعشقمون گذشتی

 

اما میخوام بدونم

 

برام اگرچه سخته

 

بگو دوستم نداشتی

 

حالا نه خیلی وقته

 

منم همون که عاشقت موندم

 

نشستم و ازعشق تو خوندم

 

منم همون که توی آوازش

 

میخواست تو باشی اوج پروازش

 

آره منم دوباره باز اینجا

 

یه خسته قدیمی تنها

 

اگه تمام قلب تو سنگه

 

دلم برات همیشه دلتنگه


 

نویسنده علی در جمعه چهارم بهمن 1387 ساعت20:44 |


بخند

 

 

آدمک آخر دنیاست بخند

 

آدمک مرگ همینجاست بخند

 

 دست خطی که تو را عاشق کرد

 

 شوخی کاغذی ماست بخند

 

 آدمک خر نشوی گریه کنی

 

 کل دنیا یه سراب است بخند

 

 آن خدایی که بزرگش خواندي

 

 به خدا مثل تو تنهاست بخند


 

نویسنده علی در یکشنبه بیست و نهم دی 1387 ساعت19:5 |


یه روز...

 

یه روز بهم گفت میخوام باهات دوست بشم

آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم

 فکر خوبیه  

 منم خیلی تنهام 

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام تا ابد باهات بمونم

اخه میدونی من اینجا

خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم

 فکر خوبیه

منم خیلی تنهام

یه روز دیگه بهم گفت: می خوام برم یه جای دور

جایی که هیچ مزاحمی نباشه

وقتی همه چیز حل شد 

تو هم بیا اونجا

 آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

بهش لبخند زدم و گفتم: آره میدونم

 فکر خوبیه

 منم خیلی تنهام

یه روز تو نامه برام نوشت: من اینجا یه دوست پیدا کردم

 آخه میدونی من

اینجا خیلی تنهام

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم: آره میدونم

فکر خوبیه

 منم خیلی تنهام

یه روز دیگه تو نامه برام نوشت:

 من قراره با این دوستم تا ابد زندگی کنم

آخه میدونی من اینجا خیلی تنهام

براش یه لبخند کشیدم و زیرش نوشتم:

 آره میدونم

فکر خوبیه

منم خیلی تنهام تنهام

حالا دیگه اون تنها نیست

 و از این بابت خوشحالم

 و چیزی که بیشتر از اون

خوشحالم میکنه اینه که هنوز

 نمیدونه که من

!!!  خیلی خیلی تنهام.... 


 

نویسنده علی در شنبه بیست و یکم دی 1387 ساعت19:44 |


قصه موندن همینه

 

چشم من بیا منو یاری بکن     گونه هام خشکیده شد کاری بکن

غیره گریه کاری نمیشه کرد     کاری از ما نمیاد زاری بکن

اون که رفته دیگه هیچ وقت نمیاد     تا قیامت دل من گریه می خواد

هر چی دریا رو زمین داره خدا     با تموم ابرایه اسمونا

کاشکی میداد همه رو به چشم من    تا چشام  به حال من گریه کنه

قصه گذشته های خوب من     خیلی زود مثل خواب گذشت

حالا باید سر به زانو بزارم     تا قیامت اشک حسرت ببارم

دل هیچ کس مثل من غم نداره     مثل من غربت وماتم نداره

حالا که گریه دوای دردمه     چرا چشم اشکشو کم میاره

خورشید روشن مارو دزدیدند    زیر اون ابرای سنگین کشیدند

همه جا رنگ سیاه ماطمه     فرست موندنمون خیلی کمه

سرنوشت چشاش کوره نمی بینه    زخم خنجرش می مونه تو سینه

لب بسته سینه غرق به خون     قصه موندن ادم همینه


 

نویسنده علی در سه شنبه دهم دی 1387 ساعت13:40 |


خداحافظ

 

خداحافظ گل لادن٬ تموم عاشقا باختن
ببین هم گریه هام از عشق٬ چه زندونی برام ساختن


خداحافظ گل پونه٬ گل تنهای بی خونه
لالایی ها دیگه خوابی به چشمونم نمی شونه


یکی با چشمای نازش دل کوچیکمو لرزوند
یکی با دست ناپاکش گلای باغچمو سوزوند


تو این شب های تو در تو٬ خداحافظ گل شب بو
هنوز آوار تنهایی داره می باره از هر سو


خداحافظ گل مریم٬ گل مظلوم پر دردم
نشد با این تن زخمی به آغوش تو برگردم


نشد تا بغض چشماتو به خواب قصه بسپارم
از این فصل سکوت و شب غم بارونو بردارم


نمی دونی چه دلتنگم از این خواب زمستونی
تو که بیدار بیداری بگو از شب چه می دونی؟


تو این رویای سر در گم٬ خداحافظ گل گندم
تو هم بازیچه ای بودی٬ تو دست سرد این مردم
 

____________________________________



من خواستم که يار تو باشم ، خدا نخواست
هر لحظه در کنار تو باشم ، خدا نخواست


مي خواستم بهانه ي آرامشت شوم
هر روز بي قرار تو باشم ، خدا نخواست


خورشيد دستهاي مرا خوب حس کني
يک عمر نو بهار تو باشم ، خدا نخواست


حتي مرا اگر که نخواهي کنار خود
آواره ي ديار تو باشم ، خدا نخواست


هر شب براي بوسه زدن بر مسير تو
شبگرد کوچه سار تو باشم ، خدا نخواست


گفتم کنار جاده بمانم که بعد تو
تنديس انتظار تو باشم ، خدا نخواست.


 

نویسنده علی در جمعه ششم دی 1387 ساعت21:38 |


زندگی چیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

 

زندگی چیست؟

 

اگر خنده است چرامیگرییم

 

اگرگریه است چرامیخندیم

 

اگرزندگی زندگیست چرامیمیریم

 

اگرمرده گیست چرازنده ایم

 

اگرعشق است چرابه آن نمیرسیم

 

توبگو زندگی چیست؟؟؟؟

 

********************

 

گریه کردیم گفتن بچه ست

 

خندیدیم گفتن دیونه ست

 

جدی بودیم گفتن مغروره

 

شوخی کردیم گفتن سنگین باش

 

حرف زدیم گفتن پرحرفی

 

ساکت بودیم گفتن عاشقه

 

حالا هم که عاشقیم میگن گناهه


 

نویسنده علی در پنجشنبه پنجم دی 1387 ساعت22:33 |


یادم باشدکه....

 

یادم باشد حرفی نزنم که

 

به کسی بربخورد.....

 

نگاهی نکنم

 

که دل کسی بلرزد.....

 

راهی نروم

 

 که بیراه باشد....

 

خطی ننویسم

 

که آزاردهدکسی را.....

 

یادم باشد که

 

روز و روزگار خوش است .....

 

همه چیز رو به راه است و خوب..

 

تنها....تنها.....دل ما دل نیست......

 

تنها....تنها.....دل ما دل نیست......


 

نویسنده علی در دوشنبه بیست و هفتم آبان 1387 ساعت21:30 |


یک مطلب عشقولانه بسیار زیبا

 

سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم یه ازدواج گرفت

با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران ....

در ادامه مطلب  


ادامه مطلب

 

نویسنده علی در شنبه هجدهم آبان 1387 ساعت9:56 |


دوست دارم

      الهه ناز                                          

                               


 

نویسنده علی در جمعه هفدهم آبان 1387 ساعت9:53 |